امید ، هر جا مشغول باشی
چهره تو را از رهسپاری غمگینانه ای
در انزوا و عزلت مخفی می کند
امید ، مرا باور کن
من نخواسته ام باعث آزار و آسیب تو بشوم
تو را وا می دارم تا درک کنی
اگر تو را مایوس کرده ام
امید، به تو اطمینان دارم
که بدون تو امروز هیچ نداشتم
که همیشه فرشته رویاهایم باقی می مانی
اینجا هستم ، حالا می توانی مرا ببینی
تو را به بخشودگی وا می دارم
اگر در واقع در داشتنت شکست خوردم
قصد و نیت خودم نبود
مرا ملالت کن و در عمق رنج هایت به خاک بسپار
اما هرگز مرا ترک نکن
لطفا به من بی اعتنا نباش
چقدر دشوار است کشف پوچی در نگاه خیره تو
جایی که آتشی است ماورا الطبیعه
که کاربردش سوزاندن است
پنهان شده در گوشه ای با دنیای واژگون و در هم
و این همه گناه و تقصیر حماقت من است
اینجا هستم ، حال می توانی ببینی
تو را به بخشش وا می دارم
اگر در واقع تو را شکسته ام
این از روی نیت قلبی نبود
مرا نکوهش کن و در عمق سینه ات به خاک بسپار
اما رهایم نکن
خواهش می کنم به من بی اعتنا نباش .
بدرود...
بدرود اما تو خواهی بود
با من تو خواهی گشت
درون قطره ای خون در میان رگهای من
ویا بیرون با بوسه ای که صورتم را می سوزاند
اکنون که دستانم پر از وجود توست
به من نگاه کن
به من نگاه کن
به من نگاه کن در میان شبی که در آن پارو می زنم
دریا و شب چشمان تواند
تو با من هستی من در این ساعت به انتظار توام
در همه ساعت ها به انتظار توام
من در این لحظه برای تو می نویسم دوستت دارم
چون هیچ کس نمی دانست چگونه یا کی قلب من می سوزد ؟!
تنها چشمان عظیم و سیاه تو می دانست
عشق من در انتظار توام
بدرود عشق من در انتظار توام
و این نامه به پایان می رسد
بی اندوهی :
دست من این نامه را در جاده می نویسد
در میانه زندگی
همیشه
در کنار یاران خواهم بود
با یاد تو
و بوسه ای که هرگز از من جدا نشد .
قصه من وغم تو
قصه گل و تگرگ
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگ !
ای برای با تو بودن باید از بودن گذر کرد !
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من ...
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته !
کاش می شد چشام ببینن
طرح اندام تو داره زنده می شه جون می گیره
پا توی اتاق می زاره !
کاش می شد اما نمی شه
این مرام روزگاره...
رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره !
با تو بودن ....
دوشنبه شب حس کردم چه اندک اسبهایی که این قدرآهسته حرکت
می کنند
میدانم که لحن صدای تو روحم را می رهاند
روشنایی های شهر ، خیابان های طلا
از پنجره من به دنیای پایین بنگر
سریع حرکت کن و این همه سرما را حس کن
و مرا با همه تنهایی ام
نگذار بمیرم
من گیج شده ام و مبهوتم
عزیزم فقط نشانه ای به من بنما
و حالا که رفته ای
فقط می خواهم با تو باشم
ونمی توانم ادامه بدهم
می خواهم با تو باشم
می خواهم با تو باشم
نمی توانم بخوابم و سراسر شب بیدارم
می کوشم در میان این اشک ها لبخند بزنم
می دانم لمس دستان تو زندگی ام را نجات می بخشد
نگذار سقوط کنم
حالا به دادم برس
هر طور شده با تو خواهم بود
و حالا که رفته ای
بدون تو کی هستم که نمی توانم ادامه دهم ؟!
فقط می خواهم با تو باشم .....
پیام...
در را کسی گشود
در را کسی دوباره بست
بر صندلی کسی نشست
گربه را کسی نوازش کرد
میوه را کسی گاز زد
نامه را کسی خواند
صندلی را کسی وارگون کرد
درراکسی گشود
بر جاده کسی می دود
از جنگل کسی می گذرد
در رود خانه کسی می پرد
در بیمارستان کسی جان می دهد!
من اینم که هستم !
من اینم که هستم
چنین بار آمده ام
وقتی خنده ام بگیرد...
آری قهقهه می زنم...
دوست دارم آنکه را دوستم دارد!
آیا تقصیر من است؟
من اینم که هستم !
پاشنه کفشم خیلی بلند است و چشمانم سیاه ...
این چه ربطی به شما دارد ؟!
من اینم که هستم ...
بله روزی اتفاقی برای من افتاد ...
به کسی دل بستم !
کسی به من دل بست !

