با تو بودن ....
دوشنبه شب حس کردم چه اندک اسبهایی که این قدرآهسته حرکت
می کنند
میدانم که لحن صدای تو روحم را می رهاند
روشنایی های شهر ، خیابان های طلا
از پنجره من به دنیای پایین بنگر
سریع حرکت کن و این همه سرما را حس کن
و مرا با همه تنهایی ام
نگذار بمیرم
من گیج شده ام و مبهوتم
عزیزم فقط نشانه ای به من بنما
و حالا که رفته ای
فقط می خواهم با تو باشم
ونمی توانم ادامه بدهم
می خواهم با تو باشم
می خواهم با تو باشم
نمی توانم بخوابم و سراسر شب بیدارم
می کوشم در میان این اشک ها لبخند بزنم
می دانم لمس دستان تو زندگی ام را نجات می بخشد
نگذار سقوط کنم
حالا به دادم برس
هر طور شده با تو خواهم بود
و حالا که رفته ای
بدون تو کی هستم که نمی توانم ادامه دهم ؟!
فقط می خواهم با تو باشم .....

