تبليغاتX
آفتاب نیمه شب -

   بدرود...

 

 

بدرود   اما تو خواهی بود

 

با من  تو خواهی گشت

 

درون قطره ای خون در میان رگهای من

 

ویا بیرون  با بوسه ای که صورتم را می سوزاند

 

اکنون که دستانم پر از وجود توست 

 

به من نگاه کن

 

به من نگاه کن 

 

به من نگاه کن در میان شبی که در آن پارو می زنم

 

دریا و شب چشمان تواند 

 

تو با من هستی   من در این ساعت به انتظار توام

 

                     در همه ساعت ها به انتظار توام

 

من در این لحظه برای تو می نویسم   دوستت دارم

 

چون هیچ کس نمی دانست چگونه یا کی قلب من می سوزد ؟!

 

تنها   چشمان عظیم و سیاه تو می دانست

 

عشق من              در انتظار توام

 

بدرود عشق من     در انتظار توام

 

و این نامه به پایان می رسد

 

بی اندوهی :

 

دست من این نامه را در جاده می نویسد

 

در میانه زندگی

 

همیشه

 

در کنار یاران خواهم بود

 

با یاد تو

 

و بوسه ای که هرگز از من جدا نشد .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:55 توسط آذر هاشمی |